تبليغاتX
بودی بی نمود

بودی بی نمود

پرواز را به خاطر بسپار... پرنده مردنی است!!!...

بند کفش

از اینجا خانه تکانی کردیم به بندکفش.بلاگفا.کام

-از بنده نوازیتان پیشاپیش متشکرم!

اینجا دیگه کسی نیست...گشتم نبود نگرد نیست!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 12:48  توسط   | 

انفرادی

لا؟
+ نوشته شده در  سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 20:39  توسط   | 

آخرین جرعه

آخرین جرعه

          این جام تهی را

                                           تو بنوش

دوستت داشتم ساده وصمیمانه بی هیچ توقعی وبی هیچ خواهشی!بی هیچ فراموشی یا هم آغوشی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 دی1387ساعت 18:4  توسط   | 

آی ای دریغ وحسرت همیشگی!

بوبن میگه:"در ایتالیا هرچه را داخل است بیرون میگذارند...از رختهایی که باید خشک شود تا دلهایی که باید شسته شود"!

 

 where i could steal your eyes

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 آذر1387ساعت 10:5  توسط   | 

میخواهم ترک خود کنم!

وخدا تنها یکبار شریکی پذیرفت...آنگاه که سکوت نابش را شکست وبا انسان سخن گفت...وسپس خداوند دوباره سکوت کرد ..سکوتی ابدی!شاید او انسان را از قلم خویش محروم کرد چون "مخاطب خویش را نیافت"....."وکلمات در جستجوی مخاطب خویشند"!

از آن پس او واسطه ها را فرستاد...پرده ای بین انسان وخویش کشید واو را از لذت وجود بی واسطه اش محروم کرد..سپس او را به دنیایی که سراب بود مشغول کرد وانسان سرگرم بازی شد..بی آنکه بداند..! وعشق را درون قلبهای هرزه وبی پروا  آفرید اما قبل از آن انسان - خود -بی انصافی ونفهمیدنها را همراه آورده بود.پس محبت  ودوست داشتن بی دلیل به دنیا آمد ولی او نیز چون بستری  شایسته خویش نیافت خاموش شد...!وانسانها تنها ماندند وبرای گریز از این فکر که چقدر تنهایند....زبانی نا آشنا ساختند و فریاد زدند تا شاید حس کنند که این انعکاس حقیقت وجود انسانی دیگر است!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 آبان1387ساعت 12:26  توسط   | 

شنل قرمزی و آقای همه چیز دان!

این قسمت دوم داستان شنل قرمزیه با عنوان:"تنها دخترک عریان میتواند به آغاز فصل سرد ایمان بیاورد!"...تکه ای انتخاب خودم از همون مجله دانشگاهم وهمون نویسنده خوش قلم که مطلب ترمیم راهنمای سوخته رو واستون نوشتم:

........همه چیز بدون اجازه من وتو تغییر میکنه....بعضی تغییرا خوب هستن وبعضی بد!اونهایی که با ریشه اصلی آدما یا با حقوقشون دست وپنجه نرم می کنن آدمو بدجوری آزار میدن.مث یه تیکه خار بد پیله که کنه وار به لباست می چسبه و ول نمیکنه..فقط هم داره از قوانین طبیعت پیروی می کنه!......آخ خ...که بعضی قانونا چقدر نقضشون لذت داره-اینطور نیست؟....

                                              ************

آقای همه چیز دان گفت:میدونی"۱=!۰" یعنی چی؟یعنی هیچ چیز-مساوی با یه چیزی!یعنی از هیچ چیز-چیزی به وجود میاد!

                                         **************

دخترکی پر از سوالهای بی جواب از قانونهای بی دلیل-جهان رو از پنجره ای چوبی نگاه می کنه....دخترک شاید داره به پسری فکر میکنه که با کفشهای سوراخ باید دهها فرسنگ راه بره تا شاید  بتونه برای زنده بودن خودش با زمستون دست وپنجه نرم کنه-یا هزار کار دیگه!.........جنگل به شدت سرده ودنیا-"در آستانه فصلی سرد"به زنجیر کشیده شده ومحکومه به تحمل قوانین زمستانی..شاید هم دخترک در فکر "عصیان" باشه! آخه به قول خودش آدم وقتی خیلی سردش باشه مجبوره که آتیش روشن کنه ولو اینکه چیزهایی برای روشن نگه داشتنش بسوزن..مخصوصا وقتی که هیچی تنش نباشه!..

                                       **************

آقای همه چیز دان رو یه صندلی متحرک کنار شومینه نشسته بود وبه تناوب شعاع نور آتش رو قطع می کرد!......دخترک گفت:..........چرا باید بعضی توی اوج آسمون باشن وبعضی روی زمین هم به سختی جایی براشون پیدا بشه؟چرا بعضی از سوالها رونمیشه پرسید چون میگن که بده-گناه داره یا هزار تا ایراد دیگه!؟...چرا باید بعضی روی صندلی متحرکشون بشینن وفقط کتاب بخونن در حالیکه بعضی زنده بودن یا نبودنشون توی قمار بازی زمستون فقط به چرخش یه سکه بستگی داره؟

سوالهای دخترک آقای همه چیز دان رو سخت تکون داد......همه جا آروم بود وسرد که صدای گوش نواز دخترانه ای با لحن کتابی وادبی گفت:"ایمان بیاورید به آغاز فصل سرد...ایمان بیاورید به ویرانه های باغ تخیل...به داسهای واژگون شده بیکار..ودانه های زندانی..نگاه کن که چه برفی می بارد..."

بعد از سکوت طولانی آقای همه چیز دان شروع کرد:لباسی رو که واسه آدمای توی جنگل دوختن وبا هزار منت بهشون فروختن-فقط باعث میشه که نگذاره سردیه زمستون رو حس کنن..پس با این لباسها هیچوقت نمیشه به آغاز فصل سرد ایمان آورد.عصیان کن-شاید این تنها راه درک حقیقت باشه!..اینکار بخشی از تکامل تو به حساب میاد.آدمهایی که عصیان نمیکنن به احتمال زیاد منقرض میشن!

 

                                        ******************

 

مدتی بود که برف قطع شده بود.....ودخترکی روبروی کلبه ای چوبی روی یه صندلی متحرک جوری نشسته بود که مجبور نباشه نور خورشید رو به تناوب قطع کنه!شنلی تنش نبود.سخت داشت فکر میکرد.دیگه هیچ کس اونو نمیشناخت.......آخه اون دیگه لباسی نداشت.در جنگل هیچ چیز نبود جز دخترکی عریان در فصلی سرد وصدایی که فریاد میزد وهشدار می داد که :

منقرض نشوید نقطه..شعاع نور را قطع نکنید نقطه...به فکر لباس تازه ای باشید سرما در پیش است نقطه...!!!

rasti inam adresse khode majale:

http://rooyesh.wordpress.com

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 آبان1387ساعت 7:16  توسط   | 

مردن در تاریکی

دیگر ساحل را نمیبینم.میترسم در جهت مخالف شنا کنم ودیگر به ساحل نرسم.مردن باید چیزی شبیه این باشد:شنا کردن در تاریکی که هیچ کس صداتان نزند.نمی میرم .سرما میخورم وبرمیگردم

""دیوانه وار"کریستین بوبن

+ نوشته شده در  جمعه 17 آبان1387ساعت 21:17  توسط   | 

ترمیم راهنمای سوخته!؟

..............هنوز در این چهار راه چراغ قرمز است!.............بچه ها دوره گردی ماشینها را میکنند.گاه موزهایی میفروشند که هیچ-آنها را نچشیده اند یا روزنامه هایی حراج می کنند پر از خبرهای بد-پر از فقر -پر از تجاوز-پر از خودکشی-پر از تحریم وخیس از اشک!جالبتر آنکه بچه ها روزنامه را با خنده میفروشند چون سواد خواندن دردهای آنرا ندارند!!!

.............راهنمای زرد هنوز به تناوب وبی هوده میزند بی آنکه بداند چهار راه از چهار سو بن بست است.غلط نکنم غلط میزند!!!

"باشد-که روزگار به چرخی چرخد-شاینده من وتو نه اینگونه لرزان ولنگ لنگان-گو آمین!"

پ.ن:اینها تکه ای از یک متن قشنگ یکی از مجلات دانشگاه ما بود.ادامه داره...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 آبان1387ساعت 23:55  توسط   | 

بود بی نمود بوبن!!!؟

شما دخترها جوان هستید.دوست داشتنی!به زودی از جنگل درس خواندنها بیرون میروید وبه محوطه باز زندگی میرسید..در آن میرقصید-گریه می کنید.در آن همه چیز را می یابید واز دست میدهید..گاهی همزمان!!!!!

در این زندگی از همه چیز میتوان چشم پوشید.چشم پوشیدن فریبنده ترین طریقه از دست دادن است!!!همه چیز مگر یک چیز!.........فقط یک چیز در زندگی به حساب می آید-کوچولو- وآن نشاط است..هیچ وقت اجازه نده کسی آن را از تو بگیرد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

"دیوانه وار" از کریستین بوبن

پ.ن:من این پستو به سه دوست که منو با بوبن آشنا کردن تقدیم میکنم (وقتی که بچه بودن)..شبنم.فریماه.سامان!شبنم جون خواستی که تولد جدیدمو با شریعتی شروع بکنم پس فعلا فقط این جمله شریعتی رو هم به تو تقدیم میکنم!

بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را برعریانی خویش بگشاید.هرچند آن بجز معنی رنج وپریشانی نباشد.اما کوری را هرگز به خاطر آرامش تحمل نکن!!!! "دکترعلی شریعتی" عزیزم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 آبان1387ساعت 23:50  توسط   | 

امشب در سر شوری دارم

امشب در سر شوری دارم.....امشب در دل نوری دارم

باز امشب در اوج آسمانم....رازی باشد با ستارگانم

امشب یک سر شوق و شورم ....از این عالم گویی دورم

از شادی پر گیرم که رسم به فلک... سرود هستی خوانم در بر حور وملک

در آسمانها غوغا فکنم ....سبو بریزم ساغر شکنم

امشب یکسر شوق وشورم.... از این عالم گویی دورم

با ماه و پروین سخنی گویم ....وز روی مه خود اثری جویم

جان یابم زین شبها .....می کاهم از غمها

ماه وزهره را به طرب آرم...و زخود بی خبرم زشعف دارم

نغمه ای بر لبها...........

امشب یکسر شوق وشورم....از این عالم گویی دورم

 امشب در سر شوری دارم.....امشب در دل نوری دارم

باز امشب در اوج آسمانم....رازی باشد با ستارگانم

امشب یکسر شوق وشورم....از این عالم گویی دورم!

پ.ن۱:ممنون از کسایی که با فحش یا ابراز محبت یا شکایت یاد من بودن!من بینوا به همین هم قانعم!

پ.ن۲:فقط دلم گرفته بود.گفتم کمی سرفه کنم تا دل دوستان مهربان...آن نادیدگانی که بیشتر از دیدگانت گاهی صفا بخش اند...باز شود وبدانند من نمرده ام هرچند دوست دارم با تمام وجودم بمیرم تا زنده شوم!!

پ.ن۳:من این روزها قربانی مرداب افکار وباورهایم شدم اما آنها را به دست کسی نسپردم تا با من بیگانه نشوند ...درست همچو نیچه درست یا غلط تا دم مرگ چمدان فکرهایم را از دست ندادم اما خودم را....؟؟!!!! 

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 آبان1387ساعت 23:14  توسط   | 

dont fall into love

I  ALLOW U TO SEE MY LAST THOUGHT!!!!
always like each other...like anything&anybody but dont fall into love with them

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 آبان1387ساعت 12:7  توسط   | 

شاید ....

بنام خدایی که برترین است ومن همیشه فراموشش کردم واوباز هم مرا تنها نگذاشت!

...........................................

*****************

 "فلسفه زندگی چیزی نیست جز جدول کنار خیابان"!"جز سفت وفرسوده اما محکم بودن"!جز" سبکبالی"!جز "آرزو"هایی که مرگ را برایت شیرین تر میکنند!جز دل کندن از همه چیز.امروز فهمیدم هیچ نداشتم وبا فریادی کودکانه واحمقانه شادی کنان گفتم من دیگر هیچ ندارم که برایش دلتنگ شوم یا انتظار کشم یا ترس از دست دادنش را داشته باشم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 آبان1387ساعت 16:33  توسط   | 

دارم ندارم دارم!!!؟باور دارم!

باران:تب هر طرف ببارم دارم

دهقان:غم تا به کی بکارم دارم

درویش نگاهی به خود انداخت وگفت:

من هرچه که دارم  از ندارم دارم!!!

<ایرج زبر دست>...یک کاکوی شیرازی شاعری خوب اما کم معروف شاید!

**************************************************

"بر صلیبم میخکوب !

خون چکد از پیکرم...محکوم باورهای خویش!

بوده ام دیروز هم آگاه از فردای خویش...

مهرورزی کم گناهی نیست!می دانم..سزاوارم..رواست...

آنچه بر من می رسد زین ناسزاتر هم سزاست!

در گذر گاهی که زور ودشمنی فرمانرواست...

مهر ورزی کم گناهی نیست!!!

کم گناهی نیست عمری عشق را

 چون برترین اعجاز باور داشتن"

<فریدون مشیری>

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مهر1387ساعت 11:28  توسط   | 

کدامین سوت سکوت مرا میشکند؟؟!!

"نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد!!!

نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت!؟

ولی بسیار مشتاقم

که از خاک گلویم سوتکی سازد...گلویم سوتکی باشد

به دست کودکی گستاخ وبازیگوش

و او

یکریز وپی در پی

دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد

وخواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدین سان بشکند در من

سکوت مرگبارم را!!!"

پ.ن:بزرگترین آرزوی من قبل از مرگ اینه که مطمئن بشم سوتکم به دست کودک گستاخ وبازیگوش میرسه!این کمی آرامش روحم رو بهم برمیگردونه! 

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 مهر1387ساعت 20:5  توسط   | 

زیر آب!

تو وبلاگ دارالمجانین الهام میگفت:

"زیر آب نه میشه خود کشی کرد..نه عاشق شد ونه فریاد کشید!زیر آب فقط میشه نفس عمیق کشید!"

این روزا دیگه عشق پرواز به فضا رو ندارم چشمم به آسمونه هنوز اما دوست دارم برم زیر آب که هیچ احساسی نداشته باشم جز توان کشیدن یه نفس عمیق!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 مهر1387ساعت 13:2  توسط   | 

ساکت!

فیلم رقص پرواز رو که پارسال زمستون گذاشت یادتونه؟!..یاد یه دیالوگ مهدی هاشمی افتادم تو قسمت آخر که میگفت"اگه میتونی تا دم مرگ ساکت باشی ساکت باش...وگرنه به تقلید ادای ساکتا رو در نیار"...خیلی تیکه توپی بود.این روزا یه مهدی هاشمی نیاز دارم که به منم این تیکه رو بندازه!!!

نمیخوام ایمانی پشت خنده و گریه هام نباشه... اشتیاقی واسه سکوت نباشه وفقط به این سکوت تلخ عادت کنم.نمیخوام معتاد نیاز به دوست داشتن بشم ودوست داشتنم لذت وعظمتی نداشته باشه!

این اعتیاد ننگینه واسم!از دیکته خوشم نمیاد !!!طرحی نو ...فکری واحساس نو!

"کنار مشتی خاک در دور دست خودم تنها نشسته ام...برگها روی احساسم میلغزند!"

پ.ن:به توضیحات کنار لینکا توجه کنید .اگه خوشتون نیومد خبرم کنین!

+ نوشته شده در  جمعه 19 مهر1387ساعت 10:31  توسط   | 

آشوب

"سهم من پنجره ای است که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد"

سهم من باغچه ای است که محبت از آن می چینم  وبیلی بیرحم آن را می بلعد!!

سهم من شاید این همه "هیچ" است...عالیست این همه "هیچ"!!!!

صفر وهیچ بهتر از عدم است.گاهی هم همه کاره...گاهی که صفر هم بتواند ابدیتی بسازد!!

من هیچی میخوام...همه چی نمیخوام....همه چی آرامشم رو میگیره!!...

+ نوشته شده در  شنبه 13 مهر1387ساعت 22:7  توسط   | 

زیبا ترین حرف ترانه بیهودگی نیست!

این داستان واقعی همون که گفتم حتما باید تعریفش کنم رو بعد از ده ماه گذشت از اون حادثه واستون تو قالب یه داستان میگم...

***یکی بود..اما یکی بس بود!

روزی کودکی به گلزاری بکر رسید.شادمان از کشف آن به خود بالید. کودک تا بحال گل زیبا ندیده بود وگلها باغبان مهربان!کودک سنی نداشت اما خوب میدانست در برابر زیبایی باید سجده کرد..تحسینش کرد پس اینچنین بود که کودک شیفته شد!بی آنکه از قواعد شهر جدید باخبر باشد...روحش را در این قمار از دست داد...روح پاک وبکرش را!!کودک طمعکار نبود به ذره ای بوی مست کننده گلها قانع بود .اما گلها محبت ندیده بودن...طعمش را نچشیده بودن!

"زیبا بودن اما خالی!برایشان نمیشد مرد..کسی اهلی شان نکرده بود وکسی را اهلی نکرده بودن"

مدتها مشتری وگرمی بازار نداشتن وحالا که خریداری پر وپا قرص در برابر خود می دیدن با غرور جاهلانه ای به کودک تازه وارد حتی اجازه بوییدن عطرشان را ندادن!نخواستن خلوت پوچشان به هم بخورد!از تنهایی رها شوند واز این رهگذر هم عطر گلی تازه ولذتی بیشتر از کشیدن یک خمیازه نصیب مسافر خسته شود!

کودک التماس کرد ای دوستان مهلت دوستی باغبان وگل کوتاه است.مرا دریابید که نه از سر گدایی یا طمع آمده ام...من به حرمت آشنایی آمدم...مرا ببخشید زیرا در برهوت انسانها بودم وهیچ گاه تاکنون گلی خوشبو ولطیف را نبوییده ام."از من اکنون طمع صبر ودل وهوش مدارید" زیرا که من"آهوی مردم ندیده ام"!شبانی از مردم رمیده ام.عیبم مکنید که گل ندیده ام!!!

روحم بی تاب بوی خوش بهشتیتان است ...جسمک حقیرم چیزی نمی خواهد!شاید بهتر از شما بسی باشد وحتی شما در برابر گلهای دیگر کمترین باشید(گلهایی که من هنوز ندیده ام) اما من این را نمیفهمم چون اکنون روح خسته من بی تاب است و به این دروغ شما بیشتر از حقیقتهای نادیده فردایم نیازمند است!

گلها که هرگز مشتری از این جنس ندیده بودن...نفهمیدن!احساسش را نفهمیدن وبا خود شاید اندیشیدن که :باز هم یک دیوانه دیگر!!؟!!کودک ذات پاک گل را ستوده بود وگل به پاس مهربانی کودک این هدیه دردناک را به او بخشید!!!!هدیه اتهام به پرستش!

کودک اندیشید که او چه میخواست و "او "چه فهمید!!!پس دیگر سکوت کرد ..سکوتی کشنده وزجر آور اما شیرین تر از تمام سخنانی که به گل گفت و او نفهمید!

روزها از این خاطره تلخ میگذرد ومن تنها به عنوان شاهدی که شاید روزی خودش هم قربانی این نفهمیدنها شود  "آرزو میکنم "کاش گل روزهایی را هم به یاد می آورد که هنوز قد نکشیده بود ونیازمند باغبان مهربانی بود...نیازمند مهربانی بود!وباغبانی را خداوند فرستاد که او را میفهمید وهمیشه به فکرش بود..گلها برایش مهم بودن! "وافسوس "خواهم خورد که چرا گل به گل چین بیشتر از باغبانی دلسوز نیاز داشت!چرا خود خواست که نصیب گل چینها شود!

کودک با دردی بسیار گل را وداعی سخت گفت تا شاید روزی گل در تنهایی کوچکش باغبانی را بیاد آورد که او را احترام کرد وبی هیچ دلیلی او را دوست داشت پاک وکودکانه!اما متهم شد به پرستش!!!

"زیبا ترین حرفت را بگو...چرا که ترانه ما ترانه بیهودگی نیست...

چرا که عشق حرف بیهوده نیست....."(شاملو)

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مهر1387ساعت 21:50  توسط   | 

میخواهد بمیرد!!!

شنیدم که چون قوی زیبایی بمیرد

فریبنده زاد وفریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی

رود گوشه ای زار وتنها بمیرد

در آن گوشه تنها غزل خواند آن شب

که خود در میان غزلها بمیرد

گروهی برآیند کاین مرغ شیدا

کجا عاشقی کرد همان جا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم

ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی ز آغوش دریا برآمد

شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی آغوش وا کن

که میخواهد این قوی زیبا بمیرد

+ نوشته شده در  شنبه 6 مهر1387ساعت 22:45  توسط   | 

یاد قدیم ندیما

مامان بزرگ و بابا بزرگم چند روزیه مهمونمون اند یاد قدیما افتادم!بچه که بودم..هر چند هنوز از بعضی جهات بچه ام...تو خونه مامان بزرگم یه اتاق قدیمی بود که توش اون قدیما نونشونو خودشون می پختند.بچه بودم مامان بزرگ واسم از اون  نونای توپولوشو میذاشت  واسم کنار. جاتون خالی منم که شکمو واونا هم که خوشمزه حسابی.پس حسابی مامان بزرگو دوست داشتم ونوناش وبقیه خوشمزه ها رو! اصلا دق میکردم وقتی از اون ده باصفا باید برمی گشتیم شیراز.اینقدر تو فکر شکم رفتم که همه چی یادم رفت!میخواستم اینو بگم که اون اتاق که الان فقط شده یه خاطره!یه راه داشت به پشت بوم وپشت بومش هم کلی صفا داشت.از این کنگره ای ها بود صاف ولوس نبود.میشد اونجا کلی قایم باشک کرد .وسطش هم سیر آفاق وانفس کرد.یه دیدی به کل روستا میزدیم.و یه هو لو میرفت چه جنایتی داریم میکنیم واین بازی سوم ما میشد.الفرار و انتظار واسه کتک که بچه های بد کی بزرگ میشین...واسه اونا حرص خوردن بود عاقبتش و واسه ما هیجان بیشتر!تازه هروقت چشم من وعمو زاده هام به هیزمای بیچاره میخورد آتیشی هم برپا میشد وبس که سوتی بودیم بابابزرگه میفهمید وباز هم الفرار به اضافه کلی دود خوردن.هیزم چهارشنبه سوری خودمون بودیم والان هم که سالها میگذره میدونم هنوز هم خودمون هیزمیم!
+ نوشته شده در  سه شنبه 26 شهریور1387ساعت 0:55  توسط   | 

دردهای من نگفتنی است!

"انَ مع العسر یسرا...فان مع العسر یسرا***

......فبای آلاء ربکما تکذبان"!!!!!!؟

 

میگن جو گیری بد دردیه ولی من جوگیر نشدم واسه ماه رمضون اینو بنویسم. که این دو سخن دیر زمانی است به ذهنم ورود مبارک آوردن و من اکنون از باب دردی عظیم که همانا از ازل  دردهای مربوط به دانشگاه که چه عرض بنمایم ـگردنه راهزنان مدرن ــ می باشد به این ندای پیغمبران هر روزم گوش سپرده ام ولی در آخر باز هم حرف به گوشم نخواهم رفت که درد من را کس نمیداند جز خودمم ....

دردهای من جامه نیستند تا زتن در آورم!چامه وچکامه نیستند تا به رشته سخن در آورم! دردهای من نگفتنی است..دردهای من نهفتنی است.انحنای روح من ..شانه های خسته غرور من..تکیه گاه بی پناهی دلم شکستنی است.میفهمی!؟؟

بازم پاورقی:من میخوام مدتی تمرکز کنم یه داستان ...یه متن جالب...دو کلمه حرف بدرد بخوربیاد به مخم بعد بیام اینجا سخنرانی کنم.امیدوارم کسی تو این مدت دراز از دوریم دق نکنه.خدا به همتون صبر بده

 

+ نوشته شده در  شنبه 16 شهریور1387ساعت 0:25  توسط   | 

شاد شادم..ببین:

 "می توان با جرعه ای شد مست مست

می توان میخانه ای را سر کشید!!! "

ماه رمضونتون مبارک!من کاری ندارم که عقیده مون درباره اش چیه اما غیر از گشنگی وتشنگی و...یه چیزشو خیلی دوست دارم.توی این ماه چه روزه برم یا گاهی نرم،احساس خوبی دارم بدون اینکه به عمق مساله واینکه واسه کی دارم روزه میرم بتونم یه ماه خودم نباشم...سعی کنم یه کم بهتر باشم،حداقل یه کم!احساس میکنم این اتفاق یعنی فقط یه کم بهتر بودن حتی برای مدتی کوتاه،تنها راه نجات انسان از این فسیل تدریجی شدنه!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 شهریور1387ساعت 10:2  توسط   | 

تا کی یواشکی سر بزنیم؟!!!!

دوستای عزیز آمده ونیامده سلام

میخواستم اینجا یه عذر خواهی کوچولو موچولو بابت بعضی دیر اومدنام بکنم.چون ترم تابستون گرفته بودم وسرکم شلوغ می نمود.خیلی باهاتون پایه نبودم.هفته بعد که الامتحاناتم تمام بشه سرزنده تر خواهم بود دعای خیر تان بدرقه راهم!!

راستی تصمیم کبری بنده این میباشد که زین پس (پس از امتحاناتم) فصل جدید نوشتنم که همانا فصل ایده آل بنده کمترین میباشد را آغازیدن کنمی!پس تا هفته بعد فوتبالیستها پخش نمیشه الکی تلفنهای سازمان رو مشغول نفرمایید!با تشکر رها بانو هستم از شیراز دلبند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 مرداد1387ساعت 9:14  توسط   | 

بیا تا نترسم

"کسی نیست

بیا زندگی را بدزدیم،آن وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم

بیازودتر چیزها را ببینیم...... 

بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام....

مرا گرم کن....

بیا تا نترسم.....

 مرا خواب کن...."سهراب

 

"همه ما گدایانی ایستاده بر دروازه معبدیم وهر کدام از ما به بهره ونصیب خویش از بخشش پادشاه دست می یازد.آن گاه که،به معبد در آید واز آنجا به درآید اما همگی بر یک دیگر رشک می ورزیم وبا این کار خواری خویش را به پادشاه می نمایانیم"

پ.ن:دو کلمه هم واسه دل آشفته خودم خوندم خواستم تو حسش با هم شریک بشیم.جالبه که روزی که خواستم این کلبه رو بسازم چقدر اشتیاق داشتم جنگ المزخرفات ذهنم رو اینجا پیاده کنم ومیگفتم جا، کم میارم. اما حالا اصلا حوصله حرفای خودمم ندارم حس بچه ای رو دارم که تو بیابون غریبی گم شده ونمیدونه آخرش چیه

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 12:21  توسط   | 

همیشه هرگز

سپیده که سر بزند

در این بیشه زار خطا زده

شاید دوباره گلی بروید

شبیه آنچه در بهار بوئیدیم

پس به نام زندگی،به نام عشق

هرگز مگو هرگز!!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 تیر1387ساعت 9:29  توسط   | 

سکانس شروع دوباره

کاش ابری نمیگریست جز برای غربت باران در زمین..جز برای تنهایی ماه..جز برای افتادن ستارگان از چشمان کودکی که از آسمان نومید است!نمیدانم اما شاید باید نردبام را عوض کرد(حیف که دیر فهمیدم این نردبام شکسته است) و دریچه دیگری گشود،شاید که باید همه چیز با همه سختیهایش دوباره از نو شروع شود!دریچه ای دیگر...دنیایی دیگر...وفردایی دیگر!نمیدانم از چه جنس خواهم ساختشان ولی این را میفهمم که نباید از آسمان نومید شد...او را می نگرم،آسمان را میگویم،او خود بهترین منجی من است!باید دوباره متولد شوی کودک ساده دل من...سخت خواهد بود اما با معجزه صبری که خدا به تو ارزانی کرد میدانم که میتوانی!

"در این دنیا که مردانش عصا از کور می دزدند.......من نادان خوش باور محبت آرزو دارم"!!!!

واینک تجویز یه آرامبخش:

"گفت تنها خداست که اگر بخواهد آن را برای شما می آورد وشما عاجز کننده او نخواهید بود"سوره ۱۱ آیه ۳۳

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 تیر1387ساعت 13:58  توسط   | 

سکانس آخر

دیروز خسرو شکیبایی مرد.از بچگی خیلی طرز بازیشو دوست داشتم.با احساس دیالوگ میگفت.غمگین شدم.اما امشب وقتی به همه حوادث این مدتم نگاه میکنم ...به اینکه چقدر از صداقت کودکانه ام، از احساس های پاک همیشه رقاص درونم و... دور شدم از خودم بیزار شدم .امشب دعا کردم کاش به جای امثال شکیبایی من وهمه افراد مرده ای که قدر داشته هاشونو نمیدونن بمیرن یا حداقل کاش من بمیرم چون احساس فجیعی دارم که خبر از مرگ تدریجی ام میده...اگه نمیرم احتمالا به خاطر خودخواهی تو هست خدا جون که اسم این آزارا رو گذاشتی عشق بازی!لطفا دفعه بعد بیشتر از تحمل کسی نتراشش!خیلی گیجم از باده ای ننوشیدم و مستم... نمیدانم در این بازی کجای قصه هستم؟!!!

+ نوشته شده در  شنبه 29 تیر1387ساعت 21:5  توسط   | 

سکانس مرگ و زندگی!!!

****

" زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من وتو برود":سهراب

"مرگ چیزی نیست..بستن بند کفشی است":گوته

"دنیا همه هیچ وحال دنیا همه هیچ   ای دل از برای این همه هیچ به خود مپیچ:؟ "

                                                               ****

"رها":زندگی زمزمه ای است میان ۲ سکوت ومرگ تنها آهنگی است که بر تن سکوت جا خوش میکند!مرگ ،شبان زندگیست که این رمه پراکنده و آشفته را با آهنگ خویش وحدتی میبخشد ومرگ،همواره نگران زندگیست همانگونه که شبان نگران رمه خویش!و همان گونه که سیل حوادث همیشه آغوشش برای من باز  است.ای طوفان حوادث چند روزی است بر من وزیدن نکردی آرام می وزی شدت بگیر!

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 تیر1387ساعت 21:28  توسط   | 

سکانس دوم

سلام من برگشتم از سفر!۱۰ روزی سفرکی رفتیم ندانم از کدامین سو امر فرمودند تا کاممان تلخ گردد.خدایشان بمیرانادشان!"آری اینچنین بود برادر" که ما دوباره ترک عادت کرده ومرض نوشتنمان آغازیدن گرفت!

خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم    به ره دوست نشینیم ومرادی طلبیم

زاد راه حرم وصل نداریم ،مگر          به گدایی زدر میکده زادی طلبیم

نمیدونم چرا این همه وقت منتظر بودم دوباره بنویسم اما حالا حوصله نوشتن هیچ کدومو ندارم.شاید واسه اینه که تو این مدت یادم دادن باید همه فکرامو دور بریزم و فکر نون کنم که خربزه آبه!  واینک این منم "دختری عریان درآستانه فصلی سرد"

+ نوشته شده در  شنبه 22 تیر1387ساعت 1:25  توسط   | 

با تو دریا با من مهربانی میکند!"علی شریعتی"

"با تو همه رنگهای این سرزمین را آشنا میبینم

با تو همه رنگهای این سرزمین مرا نوازش میکنند

با تو آهوان این صحرا دوستان هم بازی من اند!

با تو کوهها حامیان وفادار خاندان من اند

با تو زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند

ابر حریری است که بر گاهواره من کشیده اند

.

.

.

با تو دریا با من مهربانی می کند"

از اشعار دکتر درد مند علی شریعتی

پ.ن:من به دکتر خیلی مدیونم.اصولا به خیلی آدمها ندیده اما شاید فهمیده،مدیونم ودکتر علی شریعتی یکی از برزگترینهاشون بوده..

پ.ن۲:حیفم اومد پنج دقیقه وقت نذارم که امروز رو به یاد خودم وبقیه بیارم.روز ۲۹ خرداد،سالگرد درگذشت این مرد بزرگ اما ناشناسه!...تا بعد..!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 9:48  توسط   |